IdeoloGical ObseSsion

27 09 2009

با شکستن گاه‌گاهی ترکه‌ها در زیر پایشان، راه آمده را دوباره برگشتند. هنگامی که خود را درون حلقهٔ نهال‌ها بازیافتند، دختر برگشت و روبه‌روی وینستون قرار گرفت. هر دو نفس‌نفس می‌زدند، اما آن لبخند طنزآلود از نو بر گرد لبان دخترک ظاهر شده بود. لحظه‌ای به تماشای وینستون ایستاد، سپس دست به زیپ روپوشش برد. آری، با صحنه‌ی رؤیای وینستون جور در می‌آمد. به تندی خیال او، دختر جامه از تن به در آورده بود، و هنگامی که به دورش می‌افکند، کرشمه‌ٔ بازوی او به کرشمه‌ای می‌مانست که تمدنی را به ورطهٔ فنا می‌کشاند. تن او در زیر آفتاب به سفیدی الماس می‌درخشید. اما وینستون برای لحظه‌ای به تن او نگاه نکرد؛ کشتی چشمانش در چهرهٔ او لنگر انداخت: چهره‌ای کک‌مکی با لبخند محو و گستاخ آن، در برابر او زانو زد و دستانش را در دست گرفت.

-          قبلاً هم این کار را کرده‌ای؟

-          البته، صدها بار… خوب به هر حال، سی چهل بار.

-          با اعضای حزب؟

-          آره، همیشه با اعضای حزب.

-          با اعضای حزب مرکزی؟

-          نه، با آن خوک‌ها نه. اما خیلی‌ها هستند که با گیر آوردن کوچک‌ترین فرصت، این کار را می‌کنند. آنچنان‌که می‌نمایند، مقدس نیستند.

قلب وینستون از جا جست. دخترک این کار را سی‌ چهل بار انجام داده بود. ای کاش صدها و بلکه هزارها بار این کار را می‌کرد. هرآنچه نشانی از فساد با خود داشت، همواره از امیدی وجشی سرشارش می‌ساخت. که می‌داند؟ شاید «حزب» در باطن گندیده بود و کیش جانبازی و ایثار آن، تنها نوعی ریاکاری برای پوشانیدن تبهکاری. چه می‌شد اگر می‌توانست همگی آنان را به جذام یا سفیلیس مبتلا کند! با طیب خاطر این کار را می‌کرد. هرچیزی که بگنداند، مایه‌ی تضعیف و آبروریزی شود! دختر را طوری پایین کشید که چهره به چهره زانو زدند.

-          گوش کن. هرچه با مردان بیشتری بوده باشی، بیشتر دوستت می‌دارم. می‌فهمی؟

-          بله، کاملاً.

-          از عفاف بیزارم، از نیکی بیزارم. می‌خواهم سر به تن فضیلت نباشد. می‌خواهم آدم‌ها تا مغز استخوان فاسد شوند.

-          در این‌صورت عزیزم، شایستگی‌ات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.

-          از انجام این کار خوشت می‌آید؟ نه با من، منظورم نفس خود عمل است.

-          می‌پرستمش.

این همان چیزی بود که بالاتر از همه می‌خواست بشنود. نه‌تنها دوست داشت یک نفر، بلکه غریزهٔ حیوانی، نفس خواست اختصاص نیافته: این بود نیرویی که «حزب» را از هم می‌گسیخت…

… با خود گفت: در روزگاران پیشین، مردی به بدن دختری نگاه می‌کرد و آن را خواستنی می‌یافت و قصه به سر می‌رسید. اما این روزها نمی‌توانستی عشق ناب یا شهوت ناب داشته باشی. عواطف ناب در میان نبود، چرا که همه‌چیز آمیخته با ترس و نفرت بود. هماغوشی آن‌ها نبرد بود و ارگاسم، پیروزی. نواختن سیلی بر صورت «حزب» بود. کرداری سیاسی بود.

1984-جرج اورول

پی‌نوشت: شما رو نمی‌دونم… ولی من وقتی اینو خوندم (در واقع کل کتاب رو) یه ادراک خاصی نسبت بهش دادم. ادراکی که مسلماً خواننده‌ای که توی غرب زندگی می‌کنه، هرگز بهش نمی‌رسه.





سلام وبلاگم

17 09 2009

موفق شدیم لاگین کنیم





لبخند

22 08 2009

روی میز همیشگی که چسبیده به دیوار و یک میز با پنجره فاصله دارد نشسته‌ام. اما نه سرجای همیشگی‌ام روی آن میز، که در سمت مقابل و رو به پنجره. کنار شمعی که همیشه ذوق روشن و خاموش کردنش را داری، “نامه‌های عاشقانه‌ی یک پیامبر” را گذاشته‌ام. دود سیگار از کمر سوخته‌اش پیچ و تاب خوران جدا می‌شود و آتش با سوزاندن آخرین انگشتان خاکستر، آن را از سیگار جدا می‌کند و خاکستر فرو می‌ریزد. صدای موسیقی از اسپیکرهای کافی‌شاپ به گوش می‌رسد.

به عادت همیشگی، نگاهم را به خیابان می‌اندازم. هیچ‌وقت آمدنت را از این پنجره ندیدم، فقط ایستگاه اتوبوس را در آن‌طرف خیابان دیدم. آدم‌هایی را که حرکت می‌کنند می‌جورم و بعد یادم می‌افتد که نمی‌آیی. بر می‌گردم و به در نگاه می‌کنم. تصاویر ِ همیشگی ورودت، در حافظه‌ام اجرا می‌شوند و تو را که در حافظه‌ام قطع و وصل می‌شوی، با همان حالت همیشگی آمدنت می‌بینم. کیف روی دوشت، مانتوی تیره‌ات، چهره‌ی کلافه‌ات از گرمای همیشگی، موهایت که اریب روی صورتت ریخته و خنده‌اتت. نشستنت را نگاه می‌کنم و سپس با دلتنگی‌ای خاص به پایان یافتن شبیه‌سازی حافظه‌ام لبخند می‌زنم.

آهنگ تمام می‌شود، بعد هتل کالیفرنیا شروع می‌شود. اینجا نیستی که با ذوق بگویم “یادته بار اول که اومدیم تا نشستیم هتل کالیفرنیا شروع شد؟!”. راستی، گفتم بار اول. بار اول با ساغر می‌آمدی. من زودتر آمدم و با اون آقاهه دوست شدم. چرا دوست شدم؟! آها! عصر ارتباطات می‌خواندم تا برسی که اون آقاهه اومد پرسید که من اهل کامپیوتر هستم؟ و بعد یک ستون نیم متری مجله‌های خیلی عالی آورد. از همون موقع فکر می‌کرد من دانشجوی نرم‌افزارم. یهو یاد آن روز می‌افتم که وایرلس اون آقاهه خراب شده بود. من نیم ساعتی درگیر سیستم بودم و تو هی با خنده‌، مثلاً چپ چپ نگاه می‌کردی.

هدفون را توی گوشم می‌گذارم. دکمه‌ی شروع را می‌زنم و آخرین آهنگی که گوش کردم، از همانجایی که قطع کردم شروع به خواندن می‌کند.

زیر پامون خش خش برگای زرد/مث دوستیمون، هوا خیلی سرد
اما چه خوب بود
یه کافی‌شاپ، قهوه و تلخی حرفات/چشماتو بغض منو سردی دستات
اما چه خوب بود
اما چه خوب بود…

لبخند تلخی روی صورتم نقش می‌بندد. نمک روی زخم نپاش آقای خسروی!

به سیگار که آتش به نزدیکی سومین خط طلایی رنگش رسیده نگاه می‌کنم. روی زیر سیگاری می‌چلانمش و خلاصش می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم و باز یادم می‌افتد. عطرهای تندت..

آخرین جرعه‌ی شکلات داغم را هم سر می‌کشم و باز یادم می‌افتد. توی ذهنم به خاطره‌ات می‌گویم “بازم که نخوردی”. بعد یاد آب‌ پرتقال‌هایی می‌افتم تنها ذوقت با آن‌ها، ریختن دانه‌های رنگی دور دهنه‌ی لیوان به داخل آب پرتقال بود. اما لب به هیچ‌کدام نمی‌زدی.

بلند می‌شوم، حساب می‌کنم و از پله‌ها پایین می‌روم. ناخودآگاه سهروردی را به سمت شمال می‌روم. وارد همان کوچه‌ای می‌شوم که در انتهایش خداحافظی می‌کردیم. دو تا گربه می‌بینم. دست خودم نیست، اما تا آن‌ها را می‌بینم زیگ‌زاگ حرکت می‌کنم. به علت کارم فکر می‌کنم. یادم می‌افتد. صدایی درونم می‌خندد و بازتاب ضعیفش انحنای محسوسی می‌شوم روی لبم. یاد پیش پیش‌هایی می‌افتم که گربه‌ها را فراخوانی می‌کرد و یاد “نکن علیرضا”های تو.

به انتهای کوچه می‌رسم. خاطره‌ات، قطع و وصل شونده، با من خداحافظی می‌کند و به سمت پالیزی می‌رود. به عادت همیشگی می‌ایستم و دور شدن تو –خاطره‌ی تو- را نگاه می‌کنم. نگاهت به عقب و

…لبخندت





عجب

19 08 2009

آنچه دیدم…

ممد1: ممد2، بیا یه تیکه‌ی خوب پیدا کردم، برم امشب اِهم!
ممد2: ایول… چند می‌گیره؟!
ممد1: 70!

آنسوتر

ممد1: ممد3 جون، این گوشیتو میدی من یه زنگ بزنم؟!
ممد3: ایرانسل من جون ممد شارژ نداره حاجی… شرمنده.

اینسوتر

ممد1: نداد گوشیشو نامرد!
ممد2: خب بیا با گوشی ِ من بزنگ.
ممد1: دمت گرم حاجی.

091246……
داخل گوشی: آبجی شقایق…





دستاوردهای ماه دوازدهم

10 08 2009

1- دیشب خیلی خواب باحالی دیدم، “خواب دیدم با هم رفتیم خونه خاله پری اینا… پیش هم بودیم.”
2- خوابم خیلی باحال بود، ولی یادم نیست.
3- یادم نیست… خواب ندیدم.

3+n- یادم نیست… خواب ندیدم!
4- چند وقته خواب نمی‌بینم.
5- یه زمان هرشب خواب تورو می‌دیدم. اما چند وقته تو خواب فکرتم نمی‌کنم.
6- یادم نیست.
7- یادم نیست.

8- یادم نیست!
9- دیشب یه خواب باحال دیدم!
- اوه، چی بود؟!
- “خواب دیدم رفتم خونه خال پری اینا، با یکی از فامیلاشون که پسره خیلی خوشگل بود دوست شده بودم، همه‌اش با هم بودیم. خیلی باحال بود”.

-    :|

پی‌نوشت: حتی اندازه‌ی 40-50 دقیقه سریال که با محاسبه‌ی تکرار‌های شبکه‌ی برون‌مرزی ِ سیما، 4-5 بار نمایش داده میشه، ارزش ندارم. یادم باشه تو دفتر ِ‌ دستاوردهام ثبت‌ش کنم.
پی‌پی‌نوشت: عرض کردم، همون فرمالیته!





Prologue

7 08 2009

قوت از حق خواهم و توفیق و لاف          تا به سوزن برکنم این کوه قاف

سرانجام پس از کلی تلاش و کوشش موفق شدم به وردپرس بکوچم. از اونجایی که وردپرس مشکل لاگین با یه سری آی‌پی‌ای داخلی داره و فراخیزش (اولترا سورف) گاهی اوقات آدم رو با افت سرعت شدید مواجه می‌کنه -ناگفته نماند که محیط ِ کار وردپرس هم چندان سهل‌اللودینگ (!) نیست- باید برای رسیدن به وردپرس با دیو سه سر جنگید و البته ناگفته نماند که این تلاش‌ها منطق‌الطیری شد برای بنده.

در ابتدا این موضوع شفاف شد که حقیقتاً فراخیزش توی اینترنت اکسپلورر فقط نمایشیه. افت سرعت و بالارفتن توان پردازشگر، عملاً سیستم رو از کار میندازه. پس با اندکی ور رفتن با فایرفاکس، تونستم آی‌پی و پورت رو روی لوکال ست کنم و کاری کنم که فایرفاکس کلاً با واسطه‌ی فراخیزش به شبکه دسترسی پیدا کنه (که همین منجر به این کشف بزرگ شد که میشه این برنامه رو توی تمام برنامه‌های دیگه هم پیاده کرد). این از منطق‌الطیرش!

بعد از اون هرچه گشتم، نفهمیدم که چطوری می‌تونم پست‌هامو از وبلاگ قبلی به وردپرس درون‌ریزی کنم. تصمیم گرفتم اون کار رو جزو برنامه‌های آینده بذارم تا مشکلات سیستم حل بشه.

هدف از کوچش

آدم روی سرور داخلی احساس امنیت و آسایش نمی‌کنه. امکاناتی هم نداره. بنده هم دلیلم این نبوده که بخوام نوشته‌های آزادی‌خواهانه و اصلاح‌طلبانه و سبزم رو به طور مخفیانه بنویسم –اصولاً و شخصاً این کار رو سپردم دست اونایی که به طور حرفه‌ای مشغول این کارند، مثل یاران سبز- و از این دلایل. دلیل اصلی نوعی تنوع‌طلبی و ارتقای سطح فرهنگ شبکه‌ای بود.

“وجه تسمیه‌ی این نام بی‌مسما چه بود؟!” یا‌ “این بار چندمت است که نام مهمل بافته‌ای؟!”

عارض باشم که به غیر از کلیسای جدید و بنیاد، این بار اولم است.

روزی که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم، یک صحبتی با یک رند داشتم و پیشنهاد نام خانقاه رو دادم که اول بی‌مسما اومد. اما خانقاه محلی هست که هرکس به شیوه و مسلک خودش عبادت می‌کند و جایگاه صوفیان و درویشان است. بنده اما نه می‌خواهم عبادت کنم، نه صوفی هستم. بلکه این کنایه‌ای به روش نوشتن من –موضوعات و شیوه‌های گوناگون- در این جاست.

ناگفته نماند که تصمیم من برای انتخاب اول نام، بنیاد ِ دوم بود که خانقاه به نوعی دومین بنیاد شد.

حرف آخر!

اینجا می‌نویسم. قدم سر دیده بذارین.