با شکستن گاهگاهی ترکهها در زیر پایشان، راه آمده را دوباره برگشتند. هنگامی که خود را درون حلقهٔ نهالها بازیافتند، دختر برگشت و روبهروی وینستون قرار گرفت. هر دو نفسنفس میزدند، اما آن لبخند طنزآلود از نو بر گرد لبان دخترک ظاهر شده بود. لحظهای به تماشای وینستون ایستاد، سپس دست به زیپ روپوشش برد. آری، با صحنهی رؤیای وینستون جور در میآمد. به تندی خیال او، دختر جامه از تن به در آورده بود، و هنگامی که به دورش میافکند، کرشمهٔ بازوی او به کرشمهای میمانست که تمدنی را به ورطهٔ فنا میکشاند. تن او در زیر آفتاب به سفیدی الماس میدرخشید. اما وینستون برای لحظهای به تن او نگاه نکرد؛ کشتی چشمانش در چهرهٔ او لنگر انداخت: چهرهای ککمکی با لبخند محو و گستاخ آن، در برابر او زانو زد و دستانش را در دست گرفت.
- قبلاً هم این کار را کردهای؟
- البته، صدها بار… خوب به هر حال، سی چهل بار.
- با اعضای حزب؟
- آره، همیشه با اعضای حزب.
- با اعضای حزب مرکزی؟
- نه، با آن خوکها نه. اما خیلیها هستند که با گیر آوردن کوچکترین فرصت، این کار را میکنند. آنچنانکه مینمایند، مقدس نیستند.
قلب وینستون از جا جست. دخترک این کار را سی چهل بار انجام داده بود. ای کاش صدها و بلکه هزارها بار این کار را میکرد. هرآنچه نشانی از فساد با خود داشت، همواره از امیدی وجشی سرشارش میساخت. که میداند؟ شاید «حزب» در باطن گندیده بود و کیش جانبازی و ایثار آن، تنها نوعی ریاکاری برای پوشانیدن تبهکاری. چه میشد اگر میتوانست همگی آنان را به جذام یا سفیلیس مبتلا کند! با طیب خاطر این کار را میکرد. هرچیزی که بگنداند، مایهی تضعیف و آبروریزی شود! دختر را طوری پایین کشید که چهره به چهره زانو زدند.
- گوش کن. هرچه با مردان بیشتری بوده باشی، بیشتر دوستت میدارم. میفهمی؟
- بله، کاملاً.
- از عفاف بیزارم، از نیکی بیزارم. میخواهم سر به تن فضیلت نباشد. میخواهم آدمها تا مغز استخوان فاسد شوند.
- در اینصورت عزیزم، شایستگیات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.
- از انجام این کار خوشت میآید؟ نه با من، منظورم نفس خود عمل است.
- میپرستمش.
این همان چیزی بود که بالاتر از همه میخواست بشنود. نهتنها دوست داشت یک نفر، بلکه غریزهٔ حیوانی، نفس خواست اختصاص نیافته: این بود نیرویی که «حزب» را از هم میگسیخت…
… با خود گفت: در روزگاران پیشین، مردی به بدن دختری نگاه میکرد و آن را خواستنی مییافت و قصه به سر میرسید. اما این روزها نمیتوانستی عشق ناب یا شهوت ناب داشته باشی. عواطف ناب در میان نبود، چرا که همهچیز آمیخته با ترس و نفرت بود. هماغوشی آنها نبرد بود و ارگاسم، پیروزی. نواختن سیلی بر صورت «حزب» بود. کرداری سیاسی بود.
1984-جرج اورول
پینوشت: شما رو نمیدونم… ولی من وقتی اینو خوندم (در واقع کل کتاب رو) یه ادراک خاصی نسبت بهش دادم. ادراکی که مسلماً خوانندهای که توی غرب زندگی میکنه، هرگز بهش نمیرسه.